خیلی ناراحتم...غصه از دست دادن داییم منو له کرد...
من به کی بگم پیش کی ناله کنم که حرفم بفهمه...
داییم حدودا ۵ سالی بود که بیماری ناشناخته گرفته بود...داییم مداح اهل بیت...واسه امام حسین (ع) مداحی می کرد...
داییم گل بی خار بود...داییم ۳۲ سالش بود...دایی جلو چشمای خودم تمام کرد...
دایی ۴ سال زیر شیمی درمانی و برق بود...
دایی علی قرار نبود اینقدر زود بی وفا بشه و بی من بره...
دایی چرا ۲ ماه غذا نخوردی...
دایی مگه منو دوس نداشتی که دم رفتن نگام نکردی...
دایی خب بی وفاااااااااااااااااااایی کردی نگو نه که دلم می گیره ازت...
دایی چرا ۳ روز کامل چشمات بستی فقط نفس کوتاهی می کشیدی...
دایی بیشتر از این نمیگم ازت...
ولی کامل در اشتباهی دایی ۷/۰۵/۱۳۹۰ چشمات نه تنها باز نکردی بلکه نفستم دیگه...
دایی بدم میاد از همه تو دنیا...
دایی بی شما می خوام برم و بمیرم...
دایی شیمی درمانی افتضاح ترین کار ممکن...
می دونید شیمی درمانی یعنی چی؟
یعنی کسی که قرار ۶ ماه دیگه بمیره نهایتا با شیمی درمانی ۱ سال بمونه یه شایدم ۲ سال!!
ولی شیمی درمانی عذاب به خدا...
نکنید اینکارو با بیماراتون...نزارید عذاب بکشن...به خدایی که داییم ازم گرفت قسم به نظر من شیمی درمانی واسه دایی من و امثال اونا یعنی هر لحظه مرگ...
داییم با این بیماری خیلی عذاب کشید و حاضرم قسم بخورم که جای دایی علی الان تو بهشته...
داییم امسال واسه محرم دیگه نیست مداحی کنه...
همیشه بهش می گفتم مداح کوچولو...
ولی صداش عرش خدا رو می لرزوند...می دونی چرا؟
چون واسه مردم نمی خوند...به قول خودش می گفت من حسینیم باید واسه خودش بخونم...
داییم دوست نداشت کسی بفهمه که با چه مداح هایی رابطه خیلی نزدیک داشت...
ولی من میگم...
دایی همیشه با مداح فخری ـ آقای کویتی پور...مداحی می کرد
اینارو میگم تا داییم واسه همیشه جاودانه باقی بمونه...
سعی می کنم همه ی مداحی هاش بزارم...
همه باید بدونن دایی من کی بود و چرا اینقدر زود رفت...
حالا ۱ نکته ی جالب!
من در کل ۳ تا دایی داشتم!میگم داشتم چون الان ندارم!
دایی بزرگم تو سن ۲۳ سالگی شهید شد...
واااااااااااااااا حسرتااااااااااااااااااا این داییمم تو سن ۳۲ سالگی رفت...ناکام رفت...
من موندم ۱ دایی ۲۵ ساله...
ما تو خانواده ی مادریم در کل ۳ تا نوه ایم...
اولین نوه منم ـ ۲ تای باقی مونده خواهرام هستن...
سه شنبه تولدمه...من ۲۵/۰۵/۱۳۷۲ به دنیا اومدم...
ولی این دفعه حالم از تولدم بهم می خوره...
حالم از مرداد و شهریور بهم می خوره...
دایی بزرگم شهریور به رحمت خدا رفت...
دایی علی هم مرداد...
دنیا رو از این به بعد بدون داییم نمی خوام...
شاید تا چند وقته دیگه رفتم مکه...خدا خواست منم رفتم پیش دایی علی واسه همیشه...
هرکی که این مطلب منو خوند اگه گاهی اوقات حوصله داشت وقتش داشت واسه داییم فاتحه بخونه
فدای مهربونیاش...مطمئن باشه که من کارام تو این دنیا انجام میدم سریع میرم پیشش...
واسم دعا کنید زودتر برم...آآآآآآآآآآآممممممممیییییییییینننننننننن آمین آمین
تبلیغات